تبليغاتX
مست کوک
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت توسط مسکوک |

نمی نویسم . ولی می خندم . به اندازه ی همه ی حرف های نگفته ...

خانه نشین شده ام . بدون بیماری . طراحی می کنم (مثلن)، و کتاب، و قهوه ...

دلم را اندازه می گیرم . هر روز کوچک تر از دیروز . می خندم ...

گاهی (خیلی آهسته) با خودم می رقصم ...

زنده گی بوی باران و تانگو و شراب می دهد ...

... پس من هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط مسکوک |

حرف می زند . داد می زند . می گوید: ساکت باش ، فقط گوش کن . فقط گوش می کنم . حرف می زند ...

من هستم ؟

می آیم خانه . لباس هام را یکی یکی در می آورم . درآوردن سه تکه لباس ده دقیقه طول می کشد . همه چیز کُند است و من کُند تر از همیشه . پوچ تر از همه ی یاد ها و من هایی که تا به حال در من زیسته شده .

می روم جلوی آینه . به چشم هام نگاه می کنم . دنبال خودم می گردم . از درون نگاه می کنم . توی خانه نیستم . توی اتاقم نیستم . توی لباس ام نیستم . توی خودم نیستم .  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت توسط مسکوک |

بیدار می شوم . لبخند می زنم . می روم بیرون . پام را می گذارم لب جو که برم آن طرف و ادامه بدهم . می افتم .. می پرم از خواب .

روح ام درد می کند . توی کدام خواب می رسم به تو ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت توسط مسکوک |

حل شد . چیزی نمانده بود همه چیز جلوی چشمم تیره و تار شود . داشتم تا قبل از آن دروغ می گفتم . می بافتم . نقش بازی می کردم . همه اش را انداخته بودم گردن روزگار یا فلان کَسَک . هیچ کس هم جدن نمی پرسید کجایی یا چه می کنی . آدم چه زود یادش می رود کجاست . حالا یادم آمده بود .

دوستم که زنگ زد پرسید : چه طور بود؟

گفتم : فراموش می کنیم .

گریه می کردم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت توسط مسکوک |

می دوم. باید بدوم . باید بدویم . تا له نشویم؟ چقدر بدویم؟ با چه میزان هراس؟

آدم آهنی هستم و مردن جسم کوچکی است که جان ندارد.

می دوم و نمی رسم.

زندگی قطره ای است که در لحظه ای ساکن به سمت اش می میریم؟ قلب ام . می دود در دهانم.

 سرم روی زمین است . گوش می دهد.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت توسط مسکوک |

باران که ببارد نمی توانی دانه هاش را بشماری . دست ات را می گیری زیر باران و لمس اش می کنی ؛ خیس می شوی.

مربای توت فرنگی می خواهی . می گذاری در دهان ات . می جَوی . آب می شود در دهان و ... شیرین می شوی .

دل ات تنگ است . چه کنی ؟ باید چه کنی ؟

پر پر می شوی ... پر پر اش می کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت توسط مسکوک |

یک خانه ی دپی ِ بزرگ دارم. کم نور. با دیوار های خاکی رنگ. یک اتاق اش معلوم است ، یک تراس و یک میز بزرگ برای کار. کسی نیست و همه چیز سر جای خودش است. خانه شبیه صورتی است که دل دارد ، یا حتی برعکس. وعقربه ی بزرگ ساعت روی بیست دقیقه به ... مانده .

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت توسط مسکوک |

راهم را می روم

سوار یک کوه بزرگ ام

کوه کوچک و کوچک تر می شود

لابد فکر می کنید من هم بزرگ و بزرگ تر؟

راه می روم

کوه هیچ قله ای ندارد

بقیه ی ماجرا را بعد از سقوط می نویسم

 

+ نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت توسط مسکوک |

یک علامت می گذارم

نشانه ی تهی ؛

یعنی هیچ چیز نیستم

حتی صفر

و یکی دیگر ؛ به معنی چیزی نمی خواهم

این یکی هم می گوید :

کلن بی خیال شو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت توسط مسکوک |

کسی که همه ی کارهایش ناتمام بماند چه می کند؟ زندگی ای که هر برگش روی شاخه ی یک درخت باشد؟ خوابی که نیاید کجا می رود؟

اصلن هیچ چیز. یعنی همه اش را ول کن. زمستان است. می دانم همه چیز برای سرد شدن، خشکی ، تکیدن و رفتن مناسب است. بیا آن سطر سفید را برداریم ، روشن کنیم و آنقدر بکشیم تا جانمان بالا بیاید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت توسط مسکوک |

می گشت . چیزی گم شده بود . مثل کسی که گوشی را بردارد و جوابی نشنود و راضی نشود . یا مرده ها که امکان برگشت برایشان نیست ولی زنده اند و قابل رویت . یا چیزی در حالت از دست رفته تثبیت شده ، که دیگر برنمی گردد.

معلوم نبود به چه درد می خورد گشتن اش

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت توسط مسکوک |

یک وقت هایی تلاش می کنی هر طور شده واقعیت را تغییر دهی و تبدیل اش کنی به همان که می خواهی و آرزویش را داری ؛ تخیل ات .

لجبازی . اصرار . ماوراءالطبیعه را کچل می کنی و خلاصه هزار جان می کنی براش تا بالاخره می شود ... و دست هایت می رسد به دست هاش.

یک وقت های دیگری واقیت را می بینی . واقعیت تو را می بیند. ای ول . این بار واقعیت شبیه یک نوع تخیل است. می گوید بیا لمسم کن . اصرار می کند! لجبازی می کند...! زمین و زمان را هم ...! می گویی نه! نمی شود! راه ندارد

به راستی چگونه است؟ خودت را گُه می نمایی؟

 *

بچگی ها خواب هزار نوع سکه عتیقه، گنج و پول خیلی زیاد می دیدم. دفعه های اول بسیار مسرور می شدم. شیرجه می زدم توی گنج و پول ها و مشغول پر کردن جیب ها می شدم. داداش را هم صدا می کردم که بیاید! ببیند که چه اتفاق خفنی افتاده. و تا او بیاید دلم آب می شد از تصور نگاه او به خودم. از زور هیجان که بیدار می شدم خوش حالی تبدیل می شد به افسردگی حاد. چه شده بود آن همه پول در دست های کوچکم؟ پس از چند بار یاد گرفتم که این جور خواب ها سر کاری هستند و نباید در لحظه ی سر کار بودن هم خوشحال شد. برای امتحان به خودم بیدار باش می زدم و می گفتم: دیدی گفتم!؟ بله درست بود. همان بود که گفته بودم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت توسط مسکوک |

خودم را توی هم گره می زنم و

باز نمی شوم

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت توسط مسکوک |

لجم می گیرد از دنیا . چون خیلی از آن سر در نمی آورم . ولی بابتش ناراحت نیستم . لوس بودن ، ناز کردن و بد کردن کار طبیعت است . و مبارزه کردن کلن کار بی مزه ای است . حتی دایناسورها هم که خیلی قوی و ترسناک بودند منقرض شدند. ما هم دیر یا زود شبیه دایناسور ها می شویم و یک سری موجود مامانی تر جای ما را می گیرند ، ما را فیلم می کنند و به ریش مان می خندند . اما آینده قابل پیش بینی نیست . می شود گفت بدون شانس هم نیستیم .

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت توسط مسکوک |

من آدم بدی هستم. این را اغلب دور و بری هام می دانند. من آدم بد عوض نشدنی و سمجی هستم. خودشیفته و یک نوع موجودی که به هیچ کار نکردن و تماشا کردن در حالت لمیده علاقه مند است. حتی گربه ها هم نمی توانند روی من را در نگاه کردن کم کنند.

من آدمی ام که هر چه باورش بود دروغ از آب در آمد. هر چند هنوز موقتن به دنیا می خندم ولی محزون یا فریب خورده یا خشمگین اصلن. دیگر لازم نیست مرد بودنم را به دنیا ثابت کنم.

من نَفَسی هستم که هرگز با خیال راحت نکشیده اید و اگر کشیده اید متوجه آن نبوده و نشده اید.

من مردی هستم که آداجو گوش می کند ، وقتی هیچ چیز ندارد به شدت از زندگی لذت می برد و تنها برای به یاد آوردن مشروب می خورد.

لطفن این ها را بفهمید ، چون هیچ چیز بدتر از خیلی دیر فهمیدن نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت توسط مسکوک |

داشتم فکر می کردم به اینکه این دفتر را کِی خریدم و برای چی؟ یاد این افتادم که چه روز ها بود. چه سختی ها بود . چه غم  ها بود. چه مبارزه ها . همه اش غوغا

خوب شدم راستی راستی؟ خوب ِ خوب که نه. هستم. راحت شده ام. یعنی آسوده . دغدغه ندارم. دغدغه های ت خ م ی ندارم. دلم اما هنوز دیوانگی کردن می خواهد. به مزخرفات فکر می کنم. بعد به اینکه اگر از دستم بروی ...

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت توسط مسکوک |